حكيم زجاجى
445
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
نگار [ ين ] هم اندر زمان چنگ خواست * چو شد ساخته رفت بر راه راست براى امين قول بُد ساخته * چو آن زر [ سخنها ] بپرداخته بزد چنگ و بنواخت در بزم شاه * شد از آن او خيره ناهيد و ماه تو گويى كه نى نالهء چنگ بود * چو هاروتش از سحر نيرنگ بود 150 چو از قول سرو اين غزل راه كرد * ز آواز او هركه بد آه كرد غزال آن سخن گفت ، مدهوش مير * در آن ساحرى « 1 » كرد بدر منير به آواز آن مهرخ ششترى * به زير آمد از آسمان مشترى بر آن نغمه ماهى برآمد ز آب * در آتش روان كرد خود را كباب 155 چو فارغ شد آن بت ز قول و غزل * ثنا گفت بر ياد شاه ازل ترانه چنان گفت آن نازنين * كه از خويشتن رفت بيرون امين به خازن بفرمود آن شهريار * كه تا كرد ده تحفه بيرون ز بار بياورد نزديك دلبر نهاد * بر آن نيز ده بدره زر برنهاد 160 از او خسرو كامران عذر خواست * ز مجلس سوى خوابگه رفت راست چو شد نيمهشب اندرآمد ز خواب * بفرمود تا نقل و شمع و شراب ببردند مطلوب را نيمهشب * نشستند ياران به عيش و طرب نگارين به قانون برآورد چنگ * بيامد روان بر سر آب سنگ 165 سحرگاه بر خسروانى بتاخت * زمانى زده ساعتى مىنواخت امين هرگز آن شيوه نشنيده بود * وز آن نازنين نيز كم ديده بود به يك راه مستغرق ماه شد * ز دل دست آن شاه كوتاه شد نگاريندل نازنين نرم ديد * به كار اندرون شاه را گرم ديد 170 چنان خويشتن را بر آن شاه بست * كه بر عقل طبع ورا راه بست برون شد دل شاهزاده ز دست * پرىرخ . . . جوان بود و مست به چرخ اندرآمد ز آواز ماه * چو خورشيد تابان درخشنده شاه زمانى به رقص اندرون بود مير * به ديدار و گفتار بدر منير 175 پس آنگاه در پاى دلبر فتاد * همه بوسه بر [ د ] ست [ و ] بر سر نهاد
--> ( 1 ) ساوى